دیشب که آقامون رفت تا یه جایی پسرخالشون رو برسونه.من و جوجوی شماره1تو خونه تنها بودیم من سریع جمع و جور کردم و ظرفارو شستم.اومدم نشستم.یه کم که گذشت دیدم خوابم میاد و سرم گیج میره.رفتم سمت بخاری دست زدم دیدم لوله اش سرده.یادم اومد که پسره پسرخاله اش موقع رفتن رفته بود پشت بخاری.خوب شد زود فهمیدم زنگ زدم به آقامون،گفت:بخاری رو خاموش کن من نزدیکم الان میرسم خونه.

خدارو شکر زود فهمیدیم و گرنه خانوادگی تو شب مرگ خاموش رو تجربه میکردیم.