پنج شنبه خواهرم زنگ زد گفت عرسمون با مامانش دارن میان قم.شما هم ناهار بیاید اینجا.بعد دوباره زنگ زد گفت برای شام میان.شما هم بیاید.ما هم عصری رفتیم شیرینی خریدیم.رفتیم اونجا چون شب تولد جوجوی شماره2بود.